|
zibaee dar an ast keh miandishi |
|
چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٧ حد و مرز فرهنگی
بنام خدا دقیقا فردای روزی که داشتم فکر می کردم عجب آدمای عجیب و غریبی داریم و چقدر تا حد جنون بعضی هاشون که دم از فرهنگ و هنر میزنند بیمغزند،.. یک نامه تشکر از بکی همکاران ،بدستم رسید و به اختیار 2- 3 جمله اولش من و جذب کرد که به شرح زیر است: هیچ جنگی میان انسانها ایجاد نشده مگر آنکه حقی پایمال شده و اصول انسانی به ورطه فراموشی سپرده شد، هر گاه انسانها اصوا اخلاقی، فرهنگ و آگاهی را از یاد برده اند، به جنگ یکدیگر شتافته اند و دریغ که خداوند انسان رابرای زندگی همراه با عبودیت در درگاه خودش آفرید.لذا کسانی هستند که در راستای صلح بین بشریت و آگاهی بخشی بین انسانها تلاش می کنند، کسانی که جهانی فکر می کنند و به جهان بدون جنگ اعتقاد راسخ دارند. و حالا داستان از کجا شروع شد آقای به اصطلاح هنرمند داستان ما که البته بعداً هنرشون برای بنده معلوم شد، این گونه شد که ناخواسته سر راه بنده حقیر قرار گرفتند بنده حقیره از همه جا بی خبر که به شدت عجله داشتم ، به محض سوار شدن به ماشینم متوجه وانتی در کنار ماشین شدم، که ظاهراً کلید ماشین ساعتها گم شده بود، راننده وانت که یک شخص موقر و با تربیت بود ،با فروتنی عذرخواهی میکرد و تلاش می کرد که یک راهی برای باز کردن راه من پیدا کند که البته نتوانست.!!!!! خلاصه 45 دقیقه گذشت و همچنان من منتظر راه حل آقایون عقل کل بودم، که نتیجه آخر، آوردن یک قفل ساز بعد از این همه دنگ و فنگ بود. بنده که به شدت شاکی بودم فقط گاهی قر می زدم: که لطفاً سریعتر ، سریعتر ! اگه نمی شه حداقل زنگ بزنید پلیس 110 که با جرثقیلی ، چیزی، ماشین را جابه جا کند ! همین جای داستان بودیم که فرهنگ و تمدن هنر و سینما سر راهمون قرار گرفت و وارد داستان ما شد ، که ای کاش کار به هنرمند غول پیکر بیخ پیدا نمی کرد! .آقای داستان ما که ظاهراً حسابی هنر و سینما بهشون فشار اورده بود و بدفرم شاکی بودند، با عصبانیت و بد دهنی خواستار شدند ماشین من راکه قبلاً همکارانشون 2-3 باری تلاش کردند و به نتیجه نرسیده بودند را، جابه جا کنند، بنده هم از سر ناسازگاری و غلافیت بیش از حد از ایشون خواستار شدم به جای وقت تلف کردن به 110 زنگ بزنند، ،چشمتان روز بد نبینه، تا این جمله از دهنم پرید، ایشون که از جای دیگه به شدت شاکی و ناراضی بودند، من را زیر بار فحش و ناسزا گرفتند و جملاتی بر زبان می آوردند که احتمالاً نشانه هنر ایشان در عرصه سینما بود ، جملاتی که به جای عذرخواهی نثار بنده می شد، عجب عجب! خلاصه کار به جایی رسید که آقای هنرمند و هنردوست داستان ما با زور به در ماشین بنده حقیر چسبیدن تا مرا پیدا کنند و زیر دست و پای هنرمندشون له کنند که البته که با اون هیکل و وزن و شکل و شمایل هیچ بعید هم نبود که اینکار را انجام دهند، خلاصه 7-8 نفری به اون هیبت چسبیده بودن که ایشون یهو مغز هنریشون از کار نیفته و یه بلای سر من بیاورند، این ور داستان هم بنده از ترس و دیدن اون هیکل لب باز نمی کردم و هر چی فحش بود نثارم میشد.. و آقای هنرمند بی مغز داستان بیشتر هنرشان را که البته احتمالاً هنر رزمی بود به رخ بنده می کشیدند..عجب عجب! .. از شانس من یک آدم حسابی هم پیدا نمی شد که به دادم برسد! خلاصه در همین حین که آقای هنرمند داشت در حال کندن در ماشینم بودند ، قفل ساز هم در وانت رو باز کرد ومن که از این مخمصه نجات پیدا کرده بودم پار رو گذاشتم رو ی گاز و برای اینکه عقده ای نشوم 4-5 تا فحش آبدار به آقای بیمغز داستان دادم و بهش قول دادم که ازش شکایت می کنم و گاز ماشین و گرفتم و رفتم به دکتر که ساعتی دیر شده بود... 1 -2 ساعت از این داستان گذشت . تاثیر بد روانی که اون آقا با اون رفتار و هیکل و مدل سر (که به جای صورت سرش را سه تیغ کرده بود) روی من گذاشته بود مرا به محل دعوا واقع در خیابان نیلوفر مجددا کشاند و تصمیم گرفتم شکایتی از این موجود هیبت انگیز داشته باشم که چشم آقای هنرمند بد نبینه بنده حقیر متوجه شدم که آقای داستان ما در یک دفتر سینمایی که همان ساختمان مربوطه است کار می کنند، بنده که ذاتاً هنر دوست هستم و ارادت خاصی نسبت به هنرمندان دارم ، لبخندی زدم و متوجه شدم دفتر متعلق به کیست؟؟ ، چه دردسرتان بدهم که از نام فامیلم برای پایین کشیدن آقایون به پایین در استفاده کردم وآقای بی مغز متعجب از نام فامیل من، جلوی بنده سبز شدند !!! ایشان که متعجب بودند باز هم پرخاشگری می کردند و ادعاشان این بار بر این بود که بنده نام فامیلم را به دروغ به ایشان می گویم.. خوب حق داشت آدم این چنین سطحی نگر در عالم هنر واقعاً نوبر بود و چیزی جز این از ایشان بر نمی آمد... بگذریم خلاصه کار را به جایی رساند که ای کاش آن آقای هنرمند زمین دهن باز می کرد فرو می رفت اما با عموی بنده که بزرگ سینماهستند و استاد ایشان، سخن نمی گفتند... و حالا داستان ما برعکس شد آقای هنرمند یکباره از جیبشان فرهنگ را بیرون کشیدند و با کلی عذر خواهی، بنده را برای دیدن پشت صحنه سریالی که برا ی عید در حال ضبط کردن بودند، دعوت کردنند و من هم به طبع حاضر نشدم قدم در جایی بگذارم که فرهنگ و تمدن را برای بچه های ما دیکته می کند و با عروسکهای فانتزی به خانه ما میاد و کلی به فرزندان ما راه ورسم زندگی را یاد می دهد اما دریغ از فرهنگ اجتماعی! و ای داد که کسی نمی داند پول این داستانها از جیب چه انسانهای که فقط نشان هنر در جیبشا ن دارند در می آید و ای کاش من هرگز نمی دیدم این انسان به اصطلاح هنرمندی رو که از جنس سنگریزه های آتش فشان بود تا روح لطیف هنری. جای فرهنگ ما حسابی خالی در دهان و وجود این آقا، هنرمندی که رفتار غیرانسانیش حال آدم را بهم می زند و دهنش را از کجا تا کجا باز می کند، و حیثیت چندین و چند ساله اش را واسه هیچ و پوچ سر بقیه نقل و نبات می کند که باعث ننگ بود تا شرم. داستان واقعی ما تمام شد اما چیزی که ماند از آنروز( 15/11/87) چیزی نبود جز تحقیر وحقارت جامعه ای از نوع بنده، توسط افرادی که جز پوکی در افکارشان و گندیدگی در خیالشان چیزی موج نمیزند و متاسفم برای فرهنگی که با جیب و فکر امثال این آقا به همه ما تزریق می شود. من تاسف می خورم برای هنری که اینگونه لگد مال می شد در جلوی چشمم با این همه فرهیخته در عالم هنر، که دست همه آنهایی را که هنرمند واقعی هستند را می بوسم و عذر خواهی میکنم ، از تمام هنرمندان این مرز و بوم که مجبور شدم نام هنرمند را روی اشخاصی بگذارم که نشان هنرشان فقط اسم است تمام عید به تماشای این سریال عروسکی دوست داشتنی قدیمی بنشینید و جایی را که اسم تهیه کننده، مجری طرح و یا نمی دونم چیزی شبیه به این (ح . م) در این سریال می آید، به یاد آورید روزی را که حتما شما نیز درگیر این خاکبازی زمانه خواهید شد و به یاد آورید که چه کسانی گاهی برای ما و فرزندان ما ، حد و مرز فرهنگی تعیین می کنند . با تشکر- بهمن 87- پردیس بیضایی پنجشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٢ سنگ فرش
می خواهم ازسنگ فرشهای خيابون بپرسم چه احساسی دارند وقتی که هر روز هزاران هزار آدم از روی انها رد می شود. آدمهايی متفاوت که هيچ کدام کوچيکترين شباهتی به همديگر ندارند. آدمهايی که خوب يا بدند و هر طور که هستند شايد به شه دوستشان داشت.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط pardis Beyzaeeدلم برای تمام سنگ فرشها می سوزد .آيا تا به حال هيچ کس به ياد آنها بوده است .آيا کسی تا به حال به فداکاری آنها توجه کرده . می دانم هيچ کس حتی به آنها نگاه هم نمی اندازد .چه برسه به توجه.؟ دلم می خواهد روی سنگ فرشها بياستم و فريادبزنم :ای آدمهايی که راه می روید نگاهی به پايين اندازيد,نگاهی به آنچه رويش ايستاده ايد,اگر اين سنگ فرشها نباشند شما می خواهيد روی چه چيزی راه برويد. سنگ فرشها را جدی بگيريد,به آنها اهميت بدهيد, برای آنها ارزش قائل شويد, به آنها بها بدهيد. انها هستند که شما را نگه داشته اند. کاش از سنگ فرشها بپرسم که می خواهند چه کنندونظرشون نسبت به تمام آدمها چيه .اونها حتما بهتراز همه ميدانند که هر يک از انسانهايی که از روی آنها رد می شوند درونش چه می گذرد.انها با قدمها زندگی می کنند,احساس می کنندو از روی قدم هر کس می شناسند که چه هستند و بر سر آنها چه خواهد گذشت. پس کاش من هم يک سنگ فرش بودم که انچه را دوست داشتم می شناختم. دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۱ مرگ...
در اوج تمام ناباوريها بايد پذيرفت بر همه ما چه خواهد گذشت, ما همه از کجاييم و به کجا
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٩ ب.ظ توسط pardis Beyzaeeمی رويم . گاهی سخت است و گاهی هم سخت تر از انچه که به سختی آن می نگريم پيش می آيد و بايد گذراند اين دورانی را که همه چشم به آن دوختيم و در عمقش از آن می ترسيم . شايد ترسی که هيچ يک ندانيم ار چه بابت است و به چه مقدار و برای چه. همه می مانيم همه می رويم همه می آييم همه هستيم و همه خواهيم رفت . اين چيست که همگان را به وحشت انداخته است. ما به بهترين نوع خواهيم مرد همه ما همه وهمه ما. اين شايد ترسيمی از شاخه های بي انتهای مرگ باشد تصويری از نبودنی که بودن را تداعی می کند بودن در عين نبودن ويا بودن در عين نبودن ... چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۱ کودکی باد...
کودکی باد آرام از پشت پستوهای تاريک شب زدگان می گذرد و صحبت از زمانی می کند که گفتگوی سالهای تنهايی نشان ار سقوط کوشکهای وحشی می دهد و بار گناهان بر دوش سحرگاهان نهاده می شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٦ ب.ظ توسط pardis Beyzaeeباد قدم بر دنيايی می گذارد که خود از آن احساس بی خبری می کند و نمی داند سرانجام تمام آنچه در اين دنيا پا نهاده چه خواهد بود. آيا تلاش بی حدو مرز باد غريبانه ترين آواز حضور است که سرانجام آن ,گرمی ساعتها بودن در پشت شيشه های تيره اندوه است ؟ باد سخن می گويد, مي گريد و آواز تنهايی پيشين خود را می خواند. آيا راهی می توان شمرد يا نه........ . همه بايد دست در دست دهيم و بسازيم آنچه برايش عاشقانه دل می بازيم . حضور همهء ما سبز است و اما اين حضور زردی سالهای کودکانهء باد را رنگ می کند. آغوش بی امان کاستی ها , غربتها ,سکوت ها ونبودنهايی که تمامش سبزی اميد است و ناميدی رقم می خورد و آغازش تلاش سبزيهاست وديگر هيچ... . سهشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۱ اندوه....
به کجا نگاه اندوهت را دوخته ای .
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ توسط pardis Beyzaeeجای نگاهت در تمام راه مانده و باز ادامه می يابد. سنگينی سالهای بودن در امتداد کنج يخ بسته, به پاکی سکوت می سرايدو راه می يابد تا در شکوه تجلی قابهای سرد بشکند واين بار آرام و چرا بی صدا , شايد آرامی اين مجسمهء يخی, نمادی از قلبهای روزگاری باشد که در آن زيست کردن حرام است و آزادی تبر بريده شدهء گياه . قانونهای بی معنی پهن شده در ذهن کوتاه زنجير, و ادامه ممکن نيست . به کجا نگاه اندوهت را دوخته ای ,شايد به امتداد گذشته و آينده ايی که رسيدن به آن محال است ... . جای نگاهت در تمام راه مانده و بايد انديشهء رفتار , سبوی گندم خشک شده باشد . و پيچ اقاقيها خبر از برگشتن زمان می دهد. همه از کار می افتد و راه ابر بار می گريد . چاره ای نيست بايد رفت و به ادامه خنديد. چاره ای نيست بايد رفت و به ادامه خنديد, گريست و سکوت کرد. ای بلند قامت تيرباران شدهء زندانهای بدون دليل ,بباريد, بگرييد و خنديدن, گناه معرکه های بی پايان وجدانهاست تلخ چون کوه آتشفشان و اندوه جاودانه.. و باز ادامه می يابد..... دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۱ فردا
محبت تمام ثانيه ها مرده اند زيرا می خواهند به فردا برسند ,فردايی که شروع تمام
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ توسط pardis Beyzaeeدوباره هاست ,شروع, شروع ديگر, فردا می خواهد دوباره آغاز کند , می خواهد سرزمين کوچهای امروزمان باشد ,فردا می خوا هد برندهء رسيدن به آينده باشد ,ثانيه ها می روند و ديگر هيچ گاه باز نمی گردنند آنها نيز می خواهند به فردا برسند و از فردا بسازند و از او هم عبور کنند. سکوتهای بی دريغ, امواج بی مفهوم, حقيقتی تلخ در فردا موج می زند,اما همگی باز رويای زيباتر شدن از آينده می بينند,روياهايی که بايد صبور باشند و جشن پيوستن بگيرند ,خوب يا بد. فردا هم نمی داند او هم می خواهد فردا را ببيند,با دلی شادتر ,هدفی استوارتر,چشمانی بازتر, و لبانی.... . فردا مهمه برای همهء ما . اگر فردا را نداشتيم, امروز هم نبود, فردا, امروز ماست,از پشت تمام شب , روز پيداست. اما فردا هم محبت ثانيه ها می ميرند, می شکنند و می ايستند .اما چرا می کشند تا ببينند. نگاه به همه نشان می دهد که ما هم ثانيه ايم از محبتهای مرده برای رسيدن به آينده , آينده ای که فقط از آن محبتهای مرده است و ما می دانيم وما..... و فقط انتظار می کشيم تا شايد فردا....... بگذريم. یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱ من سکوتی هستم ...
من سکوتی هستم که ساليان سال می خواهد از کو چه های در به در زمان عبور کند و فرياد بزند که در پستی زندگی چه افکارهای ندانسته ای ديده است و عاشقانه بر صبوری باد دست و رويای ناکام ماندهء عنکبوت را که بر شاخهء خشکيدهء پنجره مي گريد و آرام آرام می خواند و می گذرد را بخواند.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۸ ب.ظ توسط pardis Beyzaeeمن سکوتی هستم که سنبل ترانه های ابديت را می شناسد و سعی بر آن دارد که صومعهء زندگی خويش را به خفقان تلاش دوباره تبديل کند و دانسته يا ندانسته بر زمين قدم بر دارد و آرزوهای گمشده اش را باز پس گيرد,بدون آنکه تحمل شکست را داشته با شد . من سکوتی هستم که تندترين آوارهای بی امان را می شمارد و بر تمامی آنها خود را می افکند تا شايد رهگذری با نگاه اندکش ,او را به ياد آورد و نگاهش دريغ از يک محبت نباشد. من سکوتی هستم که سکوت را می پرستد وآرزو دارد تمام زندگيش ساکت باشد,نگويد ,نشنود, نشناسد و فقط گمنام باقی ماند تا شايد از سکوت خود لذت برد و همه چيز را باز گويد بدون آنکه بخواهد. یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱ عشق
عشق مفهوم پستی ,بلنديهای نهانی انسان است که در عميقترين فضاي درونی به ابهام
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٢ ب.ظ توسط pardis Beyzaeeمی پردازد و از بودنی صحبت ميکند که باورش سبزترين سبزيهاست و نبودش آبی ترين آبی هاست. عشق فواره ابديت اندوهايست که در راهش صرف می شود و خواسته يا نخواسته قدم در سکوتهای گر گرفتهء پرواز می نهد . آوازی آشنا که می نوازد تا فراموش نشود و از ته ماندهء ذهنهای پريشان و ترديدهای باور دور نيفتد. عشق تلخی گم شدن در سمبلهای جاودان زمان است که گذران آن پيامدی به بار دارد که هيچکس نمی تواند نيستی او را در کنار خود به تصوير بکشد . ماهي آرام ,در روياهای زرد بشرهای نفرين شده. عشق صحبت عاشقانهء نوازشهاست که کاستی در تمام ترکهای مهربونی آن حک خورده . و عشق تصوير زندگيست که از آن ,ما می سازيم و نقش خاطره هايی که ابعادش همان پستی بلنديهای نهانی است و درون آن فراموشيهای ابديت , اين عشق است که می سازد و خود نابود می شود. یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱ همياری کودکان سرطانی
......ما راياریدهيدو از ماياری بخواهيد......
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ توسط pardis Beyzaeeياری سبزخود را از پشت ابرهای تيره به خورشيد طلايی هديه دهيد و اميد زندگی را به قلب و روح کودکانی برسانيد که دستهای سرد آنها آفتاب را می جويد و آماده جاری شدن در ادامه زندگيست ,زندگي که سرشار از لحظات آبي بودن وايستادن است وهمواره در جريان آن سکوتهايی وجود دارد که از هزاران فرياد رساتر و از هزاران خواهش نيازمندتر است . تو ومن با سپردن سکه های جان بخش زندگی زيستن را به معنای حقيقي خود برسانيم وسعی کنيم با سرخی احساسمان لحظه های بی رنگ زندگي کسانی که از ما هستند را رنگ تازه ای بخشيم و جزيی از آنهايی باشيم که وجودشان نگاهی دوباره به ابعاد هستی ميدهد. موسسه خيريه حمايت از کودکان سرطانی "محک" شماره حساب:۴۴۴۴ نزدبانک صادرات شعبه قائم مقام یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱ زندگی
و زندگی مفهوم اقاقيهای بودن در خاکه وجودی نبودن است واغاز تيک تاکه ساعتي که به انتظار می نشيند و از ادامه زندگی برای عقربهای از کارافتاده اش به زيبايی سخن می گويد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ توسط pardis Beyzaeeو زندگی شايد آوازندامتهايی باشد که سکوت به سادگی آن می گريد و خبر از راهی می دهد که تلاش شروع آن است و شکستن انتهای آن . و گذشتن از زندگی به معنای گذشتن از حقيقتهای تلخ و اميدوارانهء کودکی آشناي سمبلهای بودن است و شايد زنجيرهء بی انتهای گذشت, فداکاری, باور, ترديد, احساس, خوبی, بدی و تمام کلماتی که زندگی را می سازد و به آن نقش زندگی وزنده بودن می دهد در عين نبودن [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
